X
تبلیغات
رایتل

هــرشـب شــب ِ مهـــتــابــه
شعبــه دیگری ندارد
صفحات وبلاگ

چهارشنبه از گوشه و کنار شنیدم که برای بچه های مدرسه رهپویان وصال یه همایشی هست!!

منم به یاد اون ایام مثل اون موقع ها حس مدیریتم روی 9،10 نفر بچه های کلاسمون گل کرد و نمی دونم رو چه حسابی این متن SMS رو برای همشون سندتوآل محمد و آل محمد صلوات... که:

" بچه های جمعه ساعت 5 تا 7 یه همایشی هست که قراره از دانش آموزای سابق مدرسه رهپویان وصال تقدیر کنن...دروغگو

حالا کی پایه هست؟؟ "

اصلا جریان تقدیر نبود... این رو برای همشون فرستادم و

36.gif هدفم این بود که بعد از یه عمری بچه ها رو دور هم جمع کنم....36.gif

به امید اینکه برای ضایع نشدن من یه یادکی ازمون بکنن....15.gif

خلاصه از بین اون 9 نفر فقط ظاهرا ما سه نفر پایه بودیم و روز جمعه در همایش حاضر شدیم 16.gifو من می ترسیدم که خدایااااا دعوتنامه ای چیزیم نداریم....63.gifاینا هم که جدی گرفتن.... ضایع می شن...17.gif

نامردددددددد اونایی که نیومدن!!!45.gif

و خداییش چه استقبالی شد ازمون 6.gifکه مثل مهمان ویژه باهامون رفتار کردن و مدیر مدرسه با رویی باز و آغوشی گرم ازمون استقبال کردن و چه بیان ملیحی داشت یکی از معلمها که فرمود :105.gif
"خوش آمدید...!"5.gif

آخه برای کسی که بدون دعوتنامه و به امید تقدیر ( نمی دونم تقدیر از چی؟؟) بیاد ،این خیلیه....

(( من که می دونستم تقدیری در کار نیست اون طفلی ها چی؟؟17.gif ))

ما سه نفر مثل جُلها رفتیم ردیف آخر نشستیم....و وقتی دوستان چشمشون به بنر موضوع همایش افتاد....با تعجب به من نگاه کردن و خطاب به من گفتن خدا نکشتت!!!13.gif و ناراحت بودن که چرا بهشون الکی گفتم؟؟؟؟

چون موضوع همایش مضمونش همه چی بود ، الّا تقدیر از ما.... 17.gif4.gif

آخه معلوم نیست

نوجوان

بحرانها

و راهکارها

چه ربطی به ما دانشجویان مملکت داره؟؟؟....خیلی خنده داره واقعا...4.gif

اما در جوامع امروووووزی به نظر من هر حرفی به درد هر آدمی می خوره اگه هم نخوره یه روز به دردش خواهد خورد....30.gif

آخـــــی....

دوستان نشستن استفاده کردن.... و دیگه قانع شدن و من هم بهشون گوشزد می کردم که کمتر بخندید تا پشت سرمون نگن اینا هنوز آدم نشدن....

منم تو کل همایش فقط به این فکر می کردم:

"حیف....افسوس...

حس می کنم اومدیم دانشگاه خیلی هامون خیلی چیزها یادمون رفت.... نه تنها من

باز هم بچه هایی رو می شناسم که دوران دبیرستان انگار فقط جوگیر بودن....جوگیرِ جو حاکم!!!

ای کاش درسهای اخلاق آقای انجوی هیچوقت یادمون نمی رفت...

کلی دلم می سوزه....یادمه اون موقعها وقتی سر کلاس ایشون بودیم کلی استفاده و نوت برداری می کردیم و هر چیزی که می شنیدیم حتی الامکان تو دلمون می گفتیم : " چشم...!"

دلم برای معصومیت و سادگی اون دوران تنگ شده....

هر دو هفته ای یه بار می شنیدیم و تا دوهفته ی بعد سعی می کردیم عمل کنیم

البته خیلی هم معصوم نبودیم ولی هرچی بودیم صد در صد از الانمون خیلی بهتر بودیم

چرا با وجود کانون خیلی هامون انگار گیاه گلخونه ای بودیم؟؟؟

همین که از گلخونه اومدیم بیرون خشک و پژمرده شدیم؟؟؟ "

اینا همش فکرای من در طول همایش بود

خوب...

حالا نوت برداری ها مختصر و مفید:

79.gif قدرت فکری و میزان کارایی عقل نوجوان بسیار بالاست اگر ازش درست استفاده نشه به صورت علائم منفی نشان داده میشه

79.gif نوجوون و جووووووون بدوووووونه که کسی که تجربه های قبلی دیگران رو بخواد تجربه کنه چیزی جز پشیمونی براش نمی مونه....(اینو سعدی گفته)

79.gif قشنگی یه موسیقی نشانه ثبات اون موسیقی نیست...نیست

79.gif نیست!!!! تنوع طلبی رو بیشتر می کنه....

79.gif تنوع طلبی هم انسان رو هلااااااااااااااک می کنه...

79.gif نوجوونها ریسک پذیرن ، چون تجربه ندارن!

79.gif اگه ریسک پذیریشون در مسیر درست ارضا نشه ، منحرف میشن...(مث معتادین محترم جامعه)

79.gif آهای خانوم و آقای جوون و نوجوون قدرت هر چیو که داری اگه در مسیر درست ازش استفاده نکنی مجبوری از یه مسیر انحرافی ازش استفاده کنی تا انرژیت خالی بشه ، بنابراین باز منحرف میشی

79.gif در سن جوونی و نو جووونی فطرت کاملا آماده است و قابلیت تغییر پذیری زیادی داره.......

تغیییییییییییییییییییییییییییر

هنوز میشه............

تغییییییر کنی

یادم به اعتکاف افتاددددد.......ووووووووووووی شهید زنده سیده زوروی حماسه آفرین

17.gifفک کنید سنیور زورو نزدیک بود شهید بشهههههه....17.gif

برای خوندن این خاطره هیجان انگیز و محیرالعقول از شهید شدن من تو اعتکاف روی ادامه مطلب کلیک کنید.

من و یکی از همین بچه ها که اون هم تو همایش حضور داشت نزدیک بود بر اثر یک حادثه و یک عملیات انتهاری زیر دست و پای معتکفین هرکول سا و جنگجو شهــــــــید بشــــــیم...

از روز اول تو نخ شبستون بودیم(مثل داستان گلدسته ها و فلک)

((شبستون که بود و چه کرد؟؟....قسمت داخل مسجد که برنامه های اعتکاف اونجا برگزار میشد و تو حیاط هم پخش می شد ولی تو حیاط حسش کمتر بود))

به خاطر همین من هِی گیر دادم به هانیه....:

"پاشو بریم شبستون...! جون من! پاشو دیگه ....اَه"

همیشه خدا برام سوال بود اینایی که میرن شبستون و همیشه جاشون میشه از کی میرن؟؟....نه جدی از کی میرن؟؟؟....شایدم مهارت بلکن سعادت می خواد.....

مهارتی می خواست واقعا...17.gif

که من و هانیه روحمون هم خبر نداشت که اون مهارت رو نداریم...17.gif

خدایی نمی دونستیم7.gif برای شبستون رفتن ملت زخمی می دن!!

واقعا نمی دونستیم....هیچی نمی فهمیدیم فقط تو نخش بودیم( ببینید جوونا ریسک پذیرن)

شب آخر یعنی شب سوم....اصرارهای من به هانیه کارساز شد و رفتیم به سمت در شبستون....یه جمعیت کمی وایساده بودن منتظر که در باز بشه ما هم مث بچه آدم به جمع پیوستیم ، صاااف! و هی بنده اونجا طلب صلوات می کردم ( بی خبر از اتفاق حماسه آفرینی که قراره برامون بیفته17.gif)

ما کماکان صاف وایساده بودیم که یه جمعیت کم دیگه هم بهمون اضافه شد....

نامردا کم بودن ولی به اندازه 500 تا هرکول زور داشتن....

ناگهان فشار از 10000 نیوتون بر مترمربع زد بالا و من هانیه رو میدیدم اون وسط که سرخ شده و داره بهم میگه:

"زورو دارم خفه میشم....زورو واقعا دارم خفه میشم!..."

من خودم حال و روزم تعریفی نداشت! نه اکسیژنی نه چیزی.... داشتم جدی جدی می مُردم!25.gif

فقط یه پارچه سیاه تصور می کردم که روش نوشته

سنیور زورو شهید اعتکاف88 بیست و پنج هزار نفری!!!

خواهران انتظامات هم که ماشالا....

طفلی یکی شون افتاده بود داشتن از روش رد میشدن....13.gif

می دونستم در اینجور مواقع اگه زمین بخوری دیگه کارت ساخته ست....زحمتت رو می کشن برو بچ معتکف...66.gif

فک کن :

1. در حال خفه شدن باشی

2. هیچ اختیاری از خودت نداشته باشی

3. صدات رو کسی نشنوه( این یکی دیگه خیلی وحشتناکه) که :

خانـــــ....خانــــــــــــوم مــُ....مُحـــ....مُــــحتـ...رم........

هـُ.....هــُو.....هـــُل ....نــَ.....نــَ...ده....نــــده

استقامت و پایداری ورزیدم...61.gif

وای خدای من هانیه افتاده رو زمین....13.gif

13.gifتا حالا شده از روی دوستتون رد بشیـــد؟؟؟13.gif

آخه هولم می دادن...منم می دیدم دوستم داره می میره... خودمم داشتم می مردم....نزدیک بود از رو سرش رد بشم...

با دست سرش رو هول دادم که از رو سرش رد نشم...

بعد با شیرجه به صورت محیرالعقولی تــــِلـــِپـپپ افتادم تو شبستون... 65.gif

(بیا اینم شبستون که می خواستی...65.gif)

خواهران انتظامات:" فقط زود بلند شو....بلند شو....فقط زووود بلند شو"

وایساده بودن تشویقم می کردن که بلند شم....

منم هیچ قدرتی نداشتم.....تازه فهمیدم چقدر ما آدما ناتوانیم ...کافیه یه فوت بهمون بکنن....

خلاصه به قول شیرازی ها حسابی آب لـَمبووو شده بودم...با صورت افتاده بودم رو زمین...

و هیچوقت تو عمر 19 ساله ام تجربه نکرده بودم که موکت معتکیفن خدا بشم...

آاااااا...آآییییی....یکی از رو کمرم رد شد(!)

به سختی بلند شدم....دستم کبود شده بود...

آخـــــــــــــه چــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شبستون بـــــه چـــــه قیــــمتی؟؟؟ حالا فهمیدی شبستون مهارت می خواد؟؟؟؟؟ مهارتشو نداری.....45.gif

همه به چشم شورشگر به منِ بدبخت نگاه می کردن.....23.gif

آقا به خدا من مث آدم وایساده بودم داشتم برای خودم طلب صلوات می کردممممممم.......ای بابا....همه چشم قرنه می رفتن....23.gif

جالب اینجاست با اینکه در بسته بود و ما تازه اولین کسایی بودیم که از پشت درهای بسته وارد می شدیم ، نصفش پُر بود از اول!!!

آدم می ترسه واقعا....مث جن! شماهاااااااااااا کی اومدین؟؟؟؟ ای خداااااا

نفسم در نمی اومد....مثل کسایی که آسم دارن خودمو از جمعیتِ مشتاق به شبستون کشیدم بیرون...

فقط نگران هانیه بودم....

هـــانـــیه!....هم سنگر....به اصرارِ من اومدی....افتاده بودی رو زمین....داشتی خفه می شدی....ملتمسانه نگاهم می کردی....سرخ شده بودی...خدای من!!!! از همه بدتر از روت رد شدم....

برنامه احیا شروع شد..... درباره شب اول قبر بود....بابا بی خیال من خودم امشب مرگ رو به چشم خودم دیدم....

فقط نگران هانیه بودم....17.gif

از در پشتی شبستون اومدم بیرون....با پای برهنه!

هانـــــــــیــــــــــه!!!

رفتم جایگاهمون....دیدم دمپایی و چادرش هست....خودش نیست...

فک کردم بردنش بیمارستان آخه به امداد هم سر زده بودم نبود ، اسمش هم جز مریضا نبود...17.gif

هانــــیه.....از بس کل مسجد به اون بزرگی رو دور زده بودم خسته شدم....

کلی منتظر موندم تا خبری بشه....

تا سه ساعت بعد که برنامه تموم شد دیدم یه نفر با چادر سفید داره از در غرفه شهدا به سمت جایگاهمون میاد....

دقت کردم....خودش بود! هـــــــــــــانـــــــیه.....در اولین نگاه...

فک کردم خودشه شهید شده....

نه ولی خود واقعی اش بود....

در اولین نگاه فقط خندیدیم...24.gif

گفت:"خدا گفتم شهادت نه دیگه اینجوری.....شهید که نشدیم بذار بریم غرفه شهدا ..."

از فرداش از سحرش به چشم هدیه آسمونی به هم نگاه می کردیم!

بی مقدمه یه دفه می خندیدیم....دوتامون می دونستیم از چی می خندیم....از کار احمقانه ای که انجام داده بودیم....24.gif

دیگه هروقت در شبستون باز می شد هانیه چشمک می زد:" زورووو پاشو بریم یه حماسه دیگه بیافرینیم...."

بعد هم می خندیدیم

من روز سوم کوفتــــــــه بودم کوفته به تمام معنا!!

نتیجه: کلا شبستون رفتن مهارت و قدرت ماورایی بلکن سعادت می خواد...

اینم خاطره ی اعتکاف امسال... چه قدر خوشحالم فک کردم واقعا لیاقت شهادت رو دارم؟؟؟؟4.gif

نوشته شده توسط וღسنیور زوروוღ [ شنبه 3 مرداد 1388 ] [ 16:44 ]
لوگو و بازدید
هــرشـب شــب ِ مهـــتــابــه
تعداد بازدیدکنندگان : 66017